آقای میم
ساعت ٧:٤٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۳ شهریور ،۱۳۸٩  

آقای میم وارد اتاق کار شد و سلام بلندبالایی به همکاران فرستاد.یکی دونفری که میدانستند آقای  میم دیروز با خانمی جوان وزیبا قرار داشته است نیشخندی به هم زدند و مایه نشاط و خوشحالی او را به ماجراهای دیشب نسبت دادند.کتش را درآورد و روی صندلیش جابجا شد.تا بعد الظهر یک ریز کار کرد .وقت رفتن جزو آخرین نفراتی بود که اتاق را ترک میکرد.با هم از پله ها پایین آمدیم؛خروج زدیم و حاشیه پیاده رو را در سکوت تا خیابان اصلی طی کردیم.

خدا حافظی کردیم و او سوار اتوبوس شد.تنها من بودم که از عمق چشمانش فهمیدم دیروز کسی سر قرار نیامد و آقای میم از اینکه پایان یک رابطه را تجربه کرده است خوشنود است.



 
آموزش خود کشی
ساعت ٧:۳٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱ شهریور ،۱۳۸٩  

صدای هود آشپزخانه آزارم میدهد.تمام مدت بیداری ام با پس زمینه صدای یخچال و فریزر می گذرد.اما بیشترین صدای نخراشیده امروزهایم صدای درونم است که از بطالت و سستی به فریاد آمده است.چند روز پیش برای خفه کردن صدای درون، رفتم استخر اما بوی تند کلر داشت رسما خفه ام میکرد.سینما هم که اعصاب خوردکن .مانده یک پیاده روی و قدم زدن که آدم را یاد باز نشستگی می اندازد. انگار روزهای خوش  زندگی ته کشیده.حتما افسرده شده ام .چقدر احساس همذات پنداری با دختری دارم که امروز در مترو خود کشی کرد و باعث تاخیر من شد.

قصد خودکشی ندارم ها!فقط خوب احساسش میکنم که چه طور آدمی یکدفعه هیکلش را می اندازد روی ریل و با قطار مترو شاخ به شاخ می شود.

باور کنید مترو جای خوبی برای خودکشی نیست.راهبر نگون بخت تا ماهها حس له کردن یک انسان را با خود یدک می کشد وتا سالها چهره مسخ شده اورا در ذهن نگه میدارد.از طرف دیگر نظافت چی های مظلوم که مجبورند با دهان روزه قطعات منفصل یک آدم را جمع کنند ودر کیسه بگذارند هم مایه دل غشه می شود.

خلاصه باید یک برنامه کامل از صدا و سیما پخش شود وراههای نوین خودکشی بدون درد و کثافت کاری را آموزش دهد.حتما هم از کارگردان های بزرگ مثل سلحشور و ده نمکی کمک بگیرد!

 



 
از خون جوانان وطن
ساعت ۱:٠٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٧ دی ،۱۳۸۸  

برای من که خاطرات انقلاب ۵٧ مثل نقشی بر سنگ در حافظه ام حک شده است،دیروز روزی به یاد ماندنی تداعی شد؛١٧ شهریور١٣۵٧.اگر رژیم پهلوی دوم در ٣٧ سال حکومتش تدبیر میکرد و گروهی شبیه لباس شخصی هافراهم می ساخت،مجبور نمی شد نیروهای نظامی را با اسلحه سازمانی ژ٣ روبروی مردم قرار دهد.آن روزها هم گلوله پلاستیکی و روش های سرکوب آشوبهای خیابانی وجود داشت اما شاه به این روزها نمی اندیشید.باور نداشت به اینکه روزی مردم برپا شوند.حال که رفتار حکومت در این روزها را می بینم  یقین میکنم که خودشان پیش بینی قطعی رفتن دارند.تنها با سرکوب در آن تاخیر ایجاد خواهند کرد.خروج گسترده دلار و طلا از کشور نشان هراس و پیش درآمد آواز غزل خداحافظی است.



 
خدا رحمت کند خیر النساء را
ساعت ٥:۳٤ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ آذر ،۱۳۸۸  

قدیم ها دهی بود و یک حمام عمومی ،دونوبته، زنانه ومردانه.از آنجا که ۵ شنبه ها ،شب جمعه بود و آدابی داشت،در حمام رونقی بر پا بود . درآن وانفسا نه تنها از کرم موبر و اپیلاسیون های پیشرفته خبری نبود بلکه نسوان هیچ از ماده سفید کننده و نرم کننده نوره(واجبی)_همان که بعد ها در زندان آن را سر میکشاندند- آگاهی نداشتند.تنهاخیرالنساء دلاک زنانه آنجا بود که فوت وفن ساخت واستفاده را می دانست و به اشاره ای گوریل انگوری را به حوری بلوری تبدیل میکرد.

خلاصه حضور پر خیر و برکت خیر النساء  عیش شب جمعه ده را به سفیدی و نرمی مزین میکرد تا اینکه ناغافل افتاد و مرد.

چند ماهی که گذشت مشکل ازاله مو ده را در بحران فرو برد چون راز تهیه و استفاده در انحصار آن مرحومه باقی مانده  آنرا باخود به گور برده بود.

زنان و مردان که به مدد خیر النساء شبهای خوشی را سپری کرده بودند به شعری یادش را گرامی می داشتند:

خدا رحمت کند خیر النسا را

شب جمعه صفا می داد مارا

     ------ ----------------------------------------- -----------------------

حالا حکایت ماست*. ١۶ آذر و ١٧ شهریور و تیمسار نصیری و سردار نقدی و پهلوی و جمهوری را یک جوری بهم ربط دهید تا این وسط  دعای خیری نصیب خیر النسای ماجرا گردد.

--------

* یاد عمران صلاحی به خیر



 
آبگیر
ساعت ٩:۱۱ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٤ آذر ،۱۳۸۸  

درهوای تف دیده تیشه اش خاک سخت را میشکافت.عرق ازپیشانی اش می چکید.روزها ست که مشغول حفر چاه آب بود تا نخلستانها و باغات را سیراب کند.گاهی طعنه ای می شنید ازخشکی چاه و هدر رفتن زحماتش اما او باصلابت بیشتر سینه سنگ را می درید. ناگهان از میان زخمه های تیشه آب بر صورت گندمگونش شتک زد . تا به خود آید آب تا قوزک پایش بالا آمده بود.قلم و کاغدی خواست و همانجا چاه را وقف مردم کرد و خرسند از انجام خدمت راه مسجد پیش گرفت.دوستان سرخورده اش شکوه میکردند از بی وفایی این مردم که او را 25 سال ندیده بودند و او بی چشمداشت در رکاب جماعت بود واز ذره ذره وجودش برکت را نثار دیگران میکرد. بسیارکار کرد و وصله ها بر جامه اش زد تا با عمل خود به همه بفهماند که دین داری را دستمایه نان خوردن خویش نخواهد کرد؛کاری که پیروان دروغینش  در کسوت ردا و دستار فراوان کرده اند.

فردا روزیست که چشمه زلالی به نام علی درآبگیر(غدیر) خم  میجوشد تا مسلمانان بدانندکه او الگوی کامل دین داری و مسلمانیست.

 



 
عشق
ساعت ۱۱:٢٦ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٩ آذر ،۱۳۸۸  

اگر می شد با شستشوی روزانه به خدارسید

بی درنگ چون نهنگی به اعماق آبها می رفتم

اگر می شد با خوردن گیاه او را شناخت

شادمانه به سیمای بزغاله در می آمدم

اگر ذکر نامش او را عیان می ساخت

تسبیحی با دانه های  بی شمار اختیار می کردم

اگر سجده در برابر تمثالهای سنگی عیانش می ساخت

فروتنانه کوه ها را می ستودم

اگر با نوشیدن شیر میشد او را آشامید

چه بسیار گوساله ها و کودکان  می شناختندش

اگر باترک همسر می شد خدا را فراخواند

آیا هزاران تن عقیم نمی شدند؟

میرابای* میداند که تنها راه یافتن آن یگانه

عشق است

-----

میرابای:عارفه ای از هند که آواز های بسیاری سروده است

 سرگذشت یک یوگی-ترجمه گیتی خوشدل-نشر پیکان

 

 



 
ترس
ساعت ۱۱:٠۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٩ آذر ،۱۳۸۸  

چند روزه به تغییر شغل و بیرون آمدن ار قالب کارمندی فکر میکنم.تاحدودی به کار آزاد و کاسبی آشنام و گرفتاریهایش را می شناسم.اما مانعی درونی اجازه نمیده تا از محدوده فکر فراتر برم.البته نقشه درستی هم ندارم.به نظرم جسارتم را از دست داده ام.احساس میکنم هر روز تغییر برایم سخت تر و سخت تر میشود.این حالت را به هزار چیز مربوط و بی ربط چسبانده ام از افسردگی گرفته تا بالا رفتن سن و حتی دوست داشتن کارمندی!

اینکه گفته اند ترس برادر مرگه بسیار درسته؛ترس از تغییر مرگ آرزوها و هدف هاست.



 
شکلات تلخ
ساعت ۱۱:٥۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٤ تیر ،۱۳۸۸  

دلم برای آن بسیجی که در میدان محسنی بسته های شکلات را پخش می کرد و ماشینها شیشه ها را بالا میکشیدند و روی برمی گرداندند،سوخت.بین تلخی برخوردهای کوبنده و شیرینی شکلات،دره ای از بی اعتمادی بین مردم و نیروی بسیج ایجاد شده است.

 

 



 
بیابان زدایی از دل
ساعت ٤:٢٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٧ خرداد ،۱۳۸٧  

فردا روز جهانی بیابان زدایی است.

چنین بی رحمانه درختان را قطع میکنند .هر درختی که بر زمین می افتد تکه ای از قلب ماست که بیابان میشود.



 
زمین خاکی
ساعت ۳:٥٩ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٢ خرداد ،۱۳۸٧  

چشم اندازاتاق کارم یک زمین خاکیست در میان کارگاهی بزرگ .۲۸ سال پیش اینجا یک گود بود باجمعیتی حدود 500 خانوار ،اکثرشان فقیر و معتاد.از پنجره

چند روز قبل برای گاز رسانی زمین خاکی را با بیل مکانیکی حفاری میکردند.قبلا اینجا 4 متر گود بود و با خاک های حفاری تونل مترو  پر شد.30 سال عمر زیادی برای یک زمین نیست.اگر مدیریت درستی  وجود داشت هیچوقت خاک آن را برای پخت آجر بکار نمی بردند و گودی بوجود نمی آمد تا رهایش کنند ومنزلگاه مهاجرین بی بضاعت پایتخت شود.اگر نظمی بود هیچگاه مجبور نبودیم  هزاران نفر ساکن ناخوانده اینجا را به زور تطمیع وارعاب کوچ دهیم.